به خوا ئازارم زۆر بنی سه خته
غه ریبی وو دوری هه ژاری ده رده
چرای ده رده که م ته نها یه ک شته
ئه و ساته سه رم ئه دات له و به رده

جماعتي جلوي در ايستاده اند با هم گرم صحبت هستند: «خدا كند هوا ابري نشود».«انشاء الله كه ماه را مي بينيم».« كاك جعفر ، هنوز هم رمق جواني را داري،با ما مي تواني بالاي كوه بیایی؟ »يكي مرا صدا مي زند:«پدربزرگت آماده است؟».از پشت پنجره بر ميگردم و پدربزرگ را در حالي كه فرنجي پوشيده و پوزوانه بپا كرده است مي بينم.« كَيَ گيان، خداحافظ ».
مادرم از صبح لحظه اي قرار نداشته و به نظر خسته مي رسد « مادر شايد فردا رمضان نباشد».صدايي از مسجد به گوش مي رسد :«الله اكبر الله اكبر لا اله الا الله ، الله اكبر و للله الحمد ».گل از روي مادر مي شكفد . آري فردا رمضان است .
"پارشيو " با صداي طبل و طاس كاك رحمان خادم مسجد از خواب بلند مي شوم . مادر را مي بينم كه مشغول چيدن سفره سحري است . غذايي سبك و ساده ،ماست و "كوليره " خرما و حلوا .
چايي آخر را سر مي كشم كه صداي صلاة "ملا عبدالله" با همان لحن دلنشين به گوش مي رسد :« دخيلك يا رسول الله ....» نزديك اذان شده و بايد راهي مسجد شد . سر راه "شير كوه" و " كوهسار" و "ابوبكر" را مي بينيم . «سلام » « خوابت نمي ياد ؟» . و با هم داخل مسجد مي شويم . بعد از نماز همه دور هم حلقه زده و مشغول خواندن قرآن مي شويم تا اينكه صبح مي شود .
ادامه مطلب